فانوس بلاگ

فانوس بلاگ

دقیقاً از کدام تضاد حرف می‌زنی، عزیز؟!/ برای دختری که گمش کردم!

دقیقاً از کدام تضاد حرف می‌زنی، عزیز؟!/ برای دختری که گمش کردم! کاش آن‌قدر مضطرب پیاده نمی‌شدی تا کمی هم که شده با هم حرف بزنیم. کاش من یکّه نمی‌خوردم و با تو پیاده می‌شدم. من از «زن، زندگی، آزادی» خودم می‌گفتم و تو از «زن، زندگی، آزادی» خودت. ما بالاخره یک جای درستی، همدیگر را درک می‌کنیم. ما بالاخره یک روز همدیگر را می‌فهمیم، باور کن! گروه جامعه؛ خبرگزاری فارس: سوار مترو شده ام و روی در واگن کسی نوشته «زن، زندگی، آزادی». ماجرا به چندماه قبل بر می گردد به همان روزهای ملتهب پاییز سال گذشته. چادری ام درست مثل تمام روزهای بیست و یکی، دو سال قبل که برای اولین بار چادر را انتخاب کردم تا همین امروز، آن هم درست با وجود تردید و مخالفت خانواده. دختری پرهیاهو بودم که انقدر می دوید و از دیوار راست بالا می رفت که همه اعضای خانواده مذهبی ام می ترسیدند، بلندای چادر کار دستش بدهد؛ یک جایی زیر دست و پایش بپیچد و بخورد زمین... توی واگن، نزدیک در ایستاده ام تا قطار که به ایستگاه رسید به موقع پیاده شوم. دختر جوانی به من می گوید که خانم! کمی این طرف تر بایست تا عکس بهتر شود. اما کدام عکس؟ عکاس نیست. ..
ادامه مطلب

دقیقاً از کدام تضاد حرف می زنی، عزیز؟!/ برای دختری که گمش کردم!

دقیقاً از کدام تضاد حرف می زنی، عزیز؟!/ برای دختری که گمش کردم! کاش آن‌قدر مضطرب پیاده نمی شدی تا کمی هم که شده با هم حرف بزنیم. کاش من یکّه نمی خوردم و با تو پیاده می شدم. من از «زن، زندگی، آزادی» خودم می گفتم و تو از «زن، زندگی، آزادی» خودت. ما بالاخره یک جای درستی، همدیگر را درک می کنیم. ما بالاخره یک روز همدیگر را می فهمیم، باور کن! گروه جامعه؛ خبرگزاری فارس: سوار مترو شده ام و روی در واگن کسی نوشته «زن، زندگی، آزادی». ماجرا به چندماه قبل بر می گردد به همان روزهای ملتهب پاییز سال گذشته. چادری ام درست مثل تمام روزهای بیست و یکی، دو سال قبل که برای اولین بار چادر را انتخاب کردم تا همین امروز، آن هم درست با وجود تردید و مخالفت خانواده. دختری پرهیاهو بودم که انقدر می دوید و از دیوار راست بالا می رفت که همه اعضای خانواده مذهبی ام می ترسیدند، بلندای چادر کار دستش بدهد؛ یک جایی زیر دست و پایش بپیچد و بخورد زمین... توی واگن، نزدیک در ایستاده ام تا قطار که به ایستگاه رسید به موقع پیاده شوم. دختر جوانی به من می گوید که خانم! کمی این طرف تر بایست تا عکس بهتر شود. اما کدام عکس؟ عکاس نیست. ..
ادامه مطلب

عطر برکت| حلال‌خوری در صنف داروخانه‌داران/ از تجویزهای خودسرانه تا کمک‌های زندگی‌بخش

عطر برکت| حلال‌خوری در صنف داروخانه‌داران/ از تجویزهای خودسرانه تا کمک‌های زندگی‌بخش «پدرم همیشه می‌گفت که بیمار را مانند خانواده‌ات در نظر بگیر. آدم هیچ وقت برای خانواده‌اش بد نمی‌خواهد و سلامتی‌شان را به خطر‌ نمی‌اندازد، پس همیشه سلامتی بیمار برایتان در اولویت باشد». در این گزارش به سراغ‌ صنف داروسازان و داروخانه‌داران رفتیم تا عطر برکت را در کار و کاسبی‌شان جست‌وجو کنیم. گروه زندگی: «خسته و ژولیده و با چشمان پف کرده گوشه‌ای برای خود کز کرده بود. با خستگی و بی‌خوابی یک شب شیفت. ساعت نزدیک سه صبح است. مراجعه کننده‌ای با یک نسخه کم‌یاب درِ داروخانه را باز می‌کند. پیرمردی رنجور و کم توان. با چشمانی بی‌خواب و مضطرب. زمانی اضطرابش بیشتر آشکار می‌شود که نسخه را به دستان او می‌سپرد و می‌پرسد: بابا جان خیلی گران می‌شود؟ او شستش خبردار می‌شود. خواب از سرش می‌پرد. اضطراب پیرمرد توام با شرمندگی به او می‌فهماند که نمی‌تواند از پسِ پرداخت هزینه نسخه بربیاید. سرسری نگاهی به نسخه می‌اندازد. همه داروهای نسخه ، خارجی است و کمیاب و گران که شامل بیمه هم نمی‌شود. تصمیم می‌گیرد تا داروها را از قفسه‌ها..
ادامه مطلب
1 … 1,961 1,962 1,963 1,964 1,965 … 2,175